تبليغاتX
بودن یا نبودن مسئله این است...
به نامه وجودی که وجودم ز وجودش شده موجود...
این آخرین پستیه که تو این وبلاگ مینویسم

هرکار میکنم نمیتونم حرفامو تو این وب بنویسم!

یه وب جدید باز کردم توش یه کم کار میکنم و آدرسشو به هرکی خواست میدم!

فقط آهنگ وبم همینی میمونه که الان هست!

لطفا از الان خواهش نکنین آدرس و بهتون بدم حداقل یه هفته وقت میخوام تا حالم خوب بشه و بصورت دائم تو وبم بنویسم الان حال و هوا مساعد نیست!

بای بای تا یه هفته دیگه فقط از الان اعلام کنین آدرس میخواین که سرگردون نمونم!

+ تاریـــــــخ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ساعــــت 20:55نویــــسنده ارسلان |
چقدر بده جمعه مادر پدر به اتفاق هم رفتن مکه و منو با سیستر خُل و چلم تنها گذاشتن

ماشالا هم خونواده مامانم مارو تحویل میگیرن هم خونواده بابام!

هیــــــــــــچ کدومشون نه اومدن خونمون نه مارو دعوت کردن خونشون !  فقط خدا خیر مامان بزرگم و بده که دو دقیقه یکبار زنگ میزنه و این سوالا رو میپرسه!:

ارسلان جان مادر کم و کسری که نداری؟ ، چیزی میخوای برات بیارم ؟ ، چیزی لازم داری ، عزیزم غذا خوردی وای وای پوست استخون شدی! ( توجه کنین از پشت تلفن میتونه تشخیص بده که من لاغر شدم یا چاق! ) ، پسرم به من بگو تو رودرواسی بهم دروغ نگی ! ، خواهرت کجاس ؟ ، چیکار میکنه؟؟ ، درسا چه طوره؟؟؟ ، خب پس عزیزم کاری نداری؟ ، پس دیگه کم و کسری نداری نه؟ ، چیزی نمیخواستی واست بیارم؟؟ ، چیزی لازم داشتی بدم به داییت برات بیاره؟ ، مادر جان یه کم به خودت برس میترسم ضعف کنی! ، کاری ک نداشتی نه؟ ، پس خدافظ

همین که نمیگه خدافظ انگار دنیا رو بهم دادن ولی:

مادر جان باز نگم اگه کاری داشتی فقط یه اشاره کن !

این روز اول که دیروز باشه حالا امروز:

چشامو میمالم و میرم صبحونه بخورم ( ساعت ۸ ) آیفون میزنگه تو دلم به اون مزاحمی که کلــــــــــــــــــــه صبح مزاحم میشه فحش میدم نمیرم سمت آیفون ۱۰ - ۲۰ باری میزنگه که دیگه کلافه میشم و گوشی و برمیدارم !

خاله دایی زن دایی شوهر خالم مادر بزرگم دختر دایی هام و پسر خالم با هم داد میزنن در و بــــــــــــــــــــــــاز کن:دی!

تا الان همگی خوب خوردن و خوابیدن و منو سیستر جان باید براشون غذا درس کنیم میوه ببریم و از همه مهم تر خودمون ظرفارو بشـــــــ ـــــــوریم!

دیگه واقعا داره اشکم در میاد تازه دو دقیقه پیش برا دایی جان چای بردم الان داره داد میزنه چایی من کــــــــــــــــــــــــوش؟

تو زندن هلاکت باری هستم خودم میدونم دیروز هی دعا میکردم بیان حالا دعا میکنم برا شام نمونن خدایا یه جوری شرشون و از سرمون کم کن خیلی سختی دیدیم!

پ.ن: برام دعا کنین میگن دعا بچه ها زود مستجاب میشه!

+ تاریـــــــخ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ساعــــت 15:29نویــــسنده ارسلان |
هه هه هه!

خیلی خوشم اومد همتون و سر کار گذاشتم

کاری کردم که همتون فک کنین آپیدم و گازشو بگیرین و بیاین وبم!

خب از فردا به صورت نیمه وقت و تمام وقت در اختیار شما خواهم بود و بصورت پیاپی آپ میکنم تا شما رو هم خوشحال کنم!


در مورد مردادی ها یه سری چیزایی فهمیدم که بد نیس شما هم بدونید!

پر محبّت ، متنفّر از دروغ ، واقعاْ قدرتمند ، ثابت قدم ، عاشق شهرت ، بسیار مغرور ، سر حال و بشّاش ، خودخواه و جاه طلب ، بد پیله ، خود بزرگ بین ، مقتدر ، مؤدّب ، فعّال و کوشا ، با ثبات و پایدار ، قوی و با اراده ، اهل معنویّات ، خود نما ، عاشق تعریف و تمجید ، با جرأت و شهامت ، رهبر و فرمانروا ، زود گول می خورد ، پر انرژی ، بلند نظر ، صدّیق و مهربان ، سخاوتمند ، وفادار ، شجاع ، علاقه مند به زندگی تجمّلی ، لجوج ، حساس ، پر توقّع ، پر تحمّل

البته واقعا هم اینجوریه!

همون جوری میدونید آدما به دو گروه مردادی ها و اونایی که دوست داشتن مردادی باشن تقسیم میشه!

از همین جا به همه ی اونایی که مردادی هستن ( منم هستم! ) تبریک میگم

پ.ن: از اینکه الان خیط شدی سرکارت گذاشتم چه احساسی داری؟

+ تاریـــــــخ چهارشنبه چهارم اسفند 1389 ساعــــت 15:23نویــــسنده ارسلان |
تا چند روز بای بای میکنم و کامنتامو از حالت تایید برمیدارم که منتظره جواب کامنتتون نباشین!

ایشالا چند وقته دیگه سرحال تر در کنارتون خواهم بووود !!!

+ تاریـــــــخ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ساعــــت 18:30نویــــسنده ارسلان |
ولنتاینتون مبــــــــــــــارک:دی!

چقدر خوبه که بیشتریا بدون اثتسنا همه و همه آپ کردن!

امروز برای چهار نفر هدیه خریدم و الانم دمه دستم  یه پنج شیش تا کادویی دارم هرکی میخواد بگه بهش بدم!

وای امروز حال و هوای خوبی داریه ( یه نفسه عمیق! )

پ.ن:با اون تشویقاتون منم مایل به نوشتنه دل نوشت هام شدم ممنون ذوقمو کور نکردین (ممنون نازی !!! )

+ تاریـــــــخ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ساعــــت 16:3نویــــسنده ارسلان |